ترشحات ذهن آشوبگر من

مجبورم که بنویسم : اگر ننویسم می گندم!!!

 

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
IBIZA :X
نویسنده : شاهین - ساعت 20:15 روز دوشنبه 12 دی ماه سال 1390
 

مینوسم...اینجا نه ، گفتم بیایم پر رنگ کنم چه رئالیست باید بود ، و حضرت شما ، علی‌ گفت علاقهٔ زیاد به چیزی چشم کور می‌کند... آخ که چه راست گفته...

پس هر چه تا دیروز روی دیوار نوشته بود ، امروز چرک کف سطل وایتکس شد ، رفت به حلق تشنهٔ چاه مستراح


خدا هم اگر بخواهد ، زن بی‌ نزدیکی‌ مرد شکمش بالا نمی‌آید،یعنی‌ که یکی‌ از آن اسپرم‌های لزج نفرت انگیز باید شنا کند ، شنا کند ، برود برسد به آن تخمک بی‌ قواره ، هی فشار بدهد ، فشار بدهد تا بچپد تو...و غیر از این با دعا و صلوات و عشق و حبّ اهل بیت و اینها کار به جایی‌ نمیرسد ، پس از اسمش هم بدم آمد ، آن نا مقدس سر کاری ،که رفت داد ، انداخت گردن خدا ، این یک...دو هم اینکه باکره‌های فکری احتمالا قبل از دایناسور‌ها منقرض شدند ، یا شاید اصلا نبود اند و این دومی‌ محتمل تر است...۵ اینکه یادم رفت چه می‌خواستم بگویم و ۴ را هم حال کردم جا بیندازم و اینکه بگم بیندازم ، نه اینکه بندازم...این را هم بگویم که من ارگانیکی بی‌ سود و حیوان صفتم ،که عقل و هوشم زایل شده... پس جدی نگیرید اگر وصلید به این قصه ها

7- چه گوسفندی بودم که هرکه گفت این جماعت ضعیفه همه مثل هم اند و از یک قماشند ؛ من سر تکان دادم که نه...یکی‌ بود فرق داشت...این موهای سفید روی سرم هم جذابم کرده ، بدددددددددددد :د


باز هم حرف هست ، باری وقت نیست، باید رفت...


Here's my appreciation to those , who read me regardless! who did  much and expected nothing!

who cherished me during the darkest hours , and reminded me of the wonderful shine of the next day...

dear molden , phoenix , negar and others


 
comment نظرات (26)
 
 
اینجا جایش خوب است ، قالبی که امروز به تن بلاگ تو زار میزند...
نویسنده : شاهین - ساعت 01:20 روز چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390
 

تازه از باشگاه اومده بودم بیرون ، داشتم میرفتم استخر که روناک گفت نمیای...مگه تو خودت به من نگفتی باشه؟ می‌خواستم ببینمت ، حتا شده واسه دفعهٔ آخر...که آخرین دیدارمون حداقل قشنگ تموم شه...که گفتی‌ مامانت نمیذاره ، که آقاتون ناراحت می‌شه؟ چطور اون موقع که مهرنوش رو بردی پرهام دید ، ناراحت شدن شاهین مهم نبود؟ اولین دیدارشان که ما دوست بودیم...توف...

من گذاشته بودمت کنار ، چرا اون شب مسج دادی؟ که چی‌؟که اصرار کردی همانی که بودی؟ که مریم زنده است؟ بگذر ز من‌ ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم...تو که وقیحانه گفتی‌ آرامی الان...بی‌خیال...همه چیز تمومه ، نیا اینجا...مگه نگفتی تمومه؟ پس به خودت ثابت کن اینو ، ادامهٔ مطلب رو نخون ، چون اینجا بودنتم حتما آقاتون رو ناراحت می‌کنه...حالم به هم می‌خورد از آن چیزی که شده‌ای این یک سال و این تنگ بازی‌ها هم دلیل باشد که تو آن نیستییی ، که مریم من این‌ها بلد نبود... مگر قرار بود چه بشود ؟ که اینطور کردی؟ 


شک ندارم که ادامه را هم میخوانی‌...مریم با آن قلب شکسته اش همینجا سالار دل‌ من میماند ، که خودم شکستم ، خودم هم خریدارم اما ...برای تو جایی‌ نیست...تو که امروز که مثل همه شده‌ای دیگر چیز خاصی‌ نیستی‌



پ . ن : خوشحالم که پایم را امشب زمین گذشتم...


پ . ن : من احمق را بگو "همه چی‌ آرومه" رو با کلی‌ نامجو ریختم روی گوشیم...از ذوقم شنبه رفتم مارلبورو سبز گرفتم بعد از یک سال و نیم...


پ . ن : ادامه مطلب را جمعه نوشتم ، گفتم اگر قرار است با خوبی جدا شویم حس‌هایم را نگویم...فراموش کنم ، گفته بودم عوض می‌کنم آن پست را...لیاقت نداشتی‌


پ . ن : به روح پدرم قسم که اگر برگردی هم دیگر نمی‌خواهم...





 
ادامه مطلب...
 
 
از بوسه های آتشین ، وز خنده‌های دلنشین...
نویسنده : شاهین - ساعت 17:00 روز سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
 

گاهگاهی بد نیست


                       گل به پرواز آید

 

                                        و به پروانه رساند خود را


                                                                                          « عمران صلاحی »



 
comment نظرات (5)
 
 
رویای صادقه یا بازتاب افکار روزانه
نویسنده : شاهین - ساعت 18:14 روز دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
 

افشان گیسوانش را ریخت روی صورتم

پنجره باز ، نسیم سر صبح پیچید لای موهایش

یک نفس زندگی‌ کشیدم

گفتم کاش هرگز صبح نشود...


چشم باز کردم دیدم نیست...خیس خیسم

پنجره بسته است...

اتاق تاریک...

یک نفس مرگ کشیدم

چرا صبح نمی‌شود...


 
comment نظرات (8)
 
 
جات خالی‌
نویسنده : شاهین - ساعت 15:52 روز یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390
 

۲ سال پیش ، امروز را یادت هست؟ امسال زورم رسید بچه های قدیم را دور هم جمع کنم ، امشب همه هستند ، اما...


امشب هیچ کس نیست...


 
comment نظرات (7)
 
 
گنگ نوشت نخورده مستی که ۳۶ ساعته نخوابید ، خوابش هم نمی‌آید
نویسنده : شاهین - ساعت 20:38 روز شنبه 26 آذر ماه سال 1390
 


قسم به غروری که از آن گذشتم ....قسم به اولین کلمه‌ای که گفت و همه تصمیماتم را آب برد ، ماند اسم هک شده اش...صبورم کن خداا






                                                این بماند تا پر شود....



پ . ن : این پست عوض خواهد شد...دلگیرم...




 
comment نظرات (4)
 
 
نازک آرای تن‌ ساقه گلم ،‌ای دریغا که شکست...
نویسنده : شاهین - ساعت 15:21 روز جمعه 25 آذر ماه سال 1390
 

شنیدم ، و گفتم بهش که دیگه نمی‌خوام بشنوم...دلتنگم نکرد چون تو نه آنی، مریم من زیر بار حماقت‌های من ، دلش شکست...مریم من زیر بار تهمت‌های آن روز من دوام نیاورد ،از بس که پاک بود ظریف مریم من...مریم من لای صفحه‌های تقویم آن روز‌ها جا ماند...پشت کوه خاطرات غروب کرد خورشید من....مریم من غرق شد در گریه هایش...


پس من سیاه پوش اویم ، نه تو...



حق با تو بود که گفتی‌ برسانند به گوشم که مرده



پ . ن : که من از دل‌ نوشتم و او بالا آورد


پ . ن : فاصله پاریس تا کبک تقریبا ۵۳۰۰ کیلومتره ، هر چقدر هم که باشه ، از فاصله دل‌ هامون که بیشتر نیس ، خوش بخت باشی‌



 
comment نظرات (13)
 
 
هوس‌ ها ، نه چیز دیگه...
نویسنده : شاهین - ساعت 17:31 روز پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390
 



آفت عشق ، وصل یا هوس است...




 
comment نظرات (8)
 
 
سرخپوست...
نویسنده : شاهین - ساعت 00:34 روز پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390
 

خیس عرق ، با زلف‌های آشفته ، ستبر و مغرور روی برویم ایستاد...عجیب وحشی بود چشم‌هایش ، عجیب...



                               

                                                    تاب نیاوردند چشم‌هایم....




                                                                                               پلک زدم



 
comment نظرات (5)
 
 
به نام آن که هرچه شد ، خم نشد
نویسنده : شاهین - ساعت 17:10 روز یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390
 
روزمرگی...این روزمرگی کی آمد؟در حالی که من دریچه دیدم همین بود...از کی؟ از آن وقت که او بود؟از آن وقت که او رفت؟....و من شاید مجبور شدم بپذیرم...که من هر نیرویی به دیوار وارد کنم...دیوار هم همان نیرو را به من وارد خواهد کرد....و بعضی وقت ها آدم باید بگذارد آب هرجا که می خواهد ببردش...و بگوید هر چه پیش آید خوش آید...و اگر ساکن بمانی کپک میزنی، بی آنکه بفهمی..و خدایی که می گویند در این نزدیکیست! اما اینجا کاج بلندی نیست...گل شب بو هم نیست....اینجا فقط یک سطل آشغال دارد که هر شب شریف با آن دوست سبیلویش می آیند و خالی اش می کنند توی شکم کامیون حمل زباله و می روند تا فردا شب...شریف را قبلا بیشتر می دیدم...شب ها که با "چه" می رفتیم توی پارک تخته می زدیم و چایی می خوردیم...بعضی وقت ها می آمد سلام می کرد و بازی را میدید...می گفت تخته بلد نیستم...یک لیوان چای میدادیم دستش با یک نخ سیگار...چایش را داغ داغ سر می کشید، مثل خودم...تیز و فرز بلند می شد که برود...می گفتیم بمان..می گفت نه، کار هست خیابان بالا مانده ، پل توانیر هم هست باید تمام کنم تا 5

شریف را دیده بودم سر صبح ها می آمد توی آلاچیق پارک ، یک روزنامه پهن میکرد...می ایستاد به نماز...که در غریب ترین جا دنبال خدا می گردند این آدم ها


من "خود" اساطیری ام را گم کرده ام و حالا میان برزخ قناعت و تلاش برای بهترین ها گیر کرده ام و کام می گیرم از این سیگار ، که تکیه داده به زیر سیگاری و کله اش دود می کند و گلویم می سوزد با هر کام...با هر پک ...و خدایی که می گویند در این نزدیکیست....و کپک می زند هر چه ساکن باشد...و باید دور شد...باید غلت زد حتی اگر کمر آدم بشکند ٬ حتی اگر این رفتن بی برگشت باشد چرا که من می دانم چه تلخ قصه ایست قصه عادت ...و چه تلخ است وقتی بعضی تلخی ها زیر زبان روزگار فراموش می شوند...و ما یادمان میرود و تکرار می کنیم باز ...و باز...و باز...



این یک سال از من آدم دیگری ساخت ، هدف‌هایم نزدیک ، از آرمان‌هایم دور...امسال را در جهت همه پارو زدم...یک سال من به دنبال تو ، سایه‌هایی‌ به دنبال من...دویدم و دویدم...اما نه "به" نه هیچ متمم دیگری کامل نکرد که برسم جایی‌ ،...یک سال جهان من به دور تو چرخید...آن روز‌ها که همه جاده‌ها به تو ختم می‌‌شد...یادش اما حتا به خیر هم نه...مجنون هم اگر عاشق شد ، چون  لیلی جنبه‌اش را داشت معشوق باشد...تابو دار بودنش به کنار ، من امروز خودم را که در آیینه دیدم لبخند زدم




 
comment نظرات (19)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7   >>