ترشحات ذهن آشوبگر من

مجبورم که بنویسم : اگر ننویسم می گندم!!!

 

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بترک
نویسنده : شاهین - ساعت 15:24 روز سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391
 

دریاچه اردک داره ، غاز داره ، ماهی داره ، لک لک داره

لک لک دریاچه قشنگ و نازه، گردن اون مثل طناب درازه

اون میتونه شنا کنه یا بپره یک پاشو بالا ببره



و بغضم ترکید


 
 
 
از شب‌های دور
نویسنده : شاهین - ساعت 20:24 روز یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391
 

این آن چیزی بود که میخواستی؟

بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم می‌‌شد مثل قصه‌ها زندگی‌ کرد...این احساساتی‌ شدن هم میگذارم روی حساب عادت ماهانه مغزم...

آدم امروز جایش بدجوری روی ورق‌های دیروز خالیست...وگرنه هنوز هم باران می‌بارد...

این آن چیزی بود که میخواستی؟ اندازه تمام دنیا ماجرا مانده بود، قصه مانده بود، قصه مانده بود که منو تو لیلی و مجنونش باشیم!

کجای قصه گم شد؟ اقیانوس هم مگر گم میشود؟ به چیزه که خواستی‌ رسیدی؟ این آن چیزی بود که میخواستی؟

این آن چیزه نبود که من می‌خواستم اما....

این آن جوری خواهد شد که من خواستم...ب دو ن تو


 
 
 
از خیلی‌ قدیم
نویسنده : شاهین - ساعت 21:45 روز دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1391
 

گیسوانت را که باد داده بودی

من دلم آدامس خواست

 

خانه مان که خالی‌ شد میگویم بیایی

و لباس‌هایت را در بیاوری

جلوه جمال من

جلوه جمال قصاب سر کوچه

تو که بخندی ، من به گریه می‌افتم

 

 

لباس‌هایت را به در کن

من دلم پولکی می‌خواهد

که دانه دانه بمالمشان به برگ هایت

و بویشان کنم، شاید قلقلکت بیاید...

...و بخندی

و تو که بخندی...من به گریه می‌افتم...

 

 

پ . ن : یادم هست این را کی نوشتم  دیروز تصادفی پیدایش کردم

پ . ن : دیشب خواب آی۳۰ قرمزت را دیدم ، چه چاق شده بودی


 
 
 
یک پست راجع به خود نوشتن ، و گم شده مشترک
نویسنده : شاهین - ساعت 00:23 روز دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391
 

بعضی‌ وقت‌ها برایم هست ، که باید بنویسم ، این را آن بالا هم نوشته‌ام ، خوب...اما این کافی‌ نیست...چون من باید بنویسم، هرچند که سخت باشد ، که درد بزند بیرون از چشو چالم ، که بد بنویسم ، که توِ خواننده نفهمی...نه من شریعتی‌ برای نوشتن ندارم،یا شاید دارم و حس نمیکنم...یک چیز مقدس هم در این زنده بودن نیست که دست بیندازم تا بلکه چشم خواننده خسته نشود از دنبال کردن این کلمات عجق وجقِ پشت هم...

دیگر لمس شده ام...فلج شده‌ام از بس درد مخابره کرده نورون هایم.. من هیچ جایم درد نمیکند...بار‌ها شده زیر همین پست‌هایی‌ که اینجا نوشته‌ام ، زور زده‌ام ، هی زور زده‌ام که بگویم حسم را...بعضی‌ از این پست‌ها را با ناله زاییده ام...

من شروع که کردم ، برای خودم می‌نوشتم...کم کم دیدم مهم شده عدد زیر پست برایم ، خجالت آور است  ، میدانم خودم...راستش را بخواهید همین امشب فهمیدم ، فکر می‌کردم از اینکه ببینم کسی‌ حرفم را فهمیده خوشحال میشوم ، اما امشب از دیدن خود عدد صرف احساس به من دست داد ، و خب این فاجعه است....

طولانی شد ، و بد تر از آن بی‌ سرو ته...خلاصه که نظرات را میبندم فعلا...این از این




یک پست هم از مبهم خواندم (نمیدانم مبهم را میشناسید یا نه...نه اسمش را میدانم ، نه این که کی‌ هست و کجاست و چه می‌کند و نه هیچ چیزی....مبهم برای خودش می‌نویسد ، و شجاع می‌نویسد ، از آن آدمی‌ که هست ، از آن آدمی‌ که بوده ، یا می‌خواهد باشد...

زیاد عقایدش شبیه من نیست ، اخلاقش هم...البته فکر می‌کنم...زیاد میزند به سرش ، خانه عوض می‌کند ، دل‌ نمیبندد ، من همه این هارا دوست دارم راجبش) ، که چون میترسم در وب لاگش را باز تخته کند اینجا در ادامه می‌آورم...پیشنهاد می‌کنم


 
ادامه مطلب...
 
 
یک نفر یادش هست?
نویسنده : شاهین - ساعت 22:05 روز شنبه 12 فروردین ماه سال 1391
 

از این بوی عید نپیچیدن امسال ، از اینجور مسافرت‌های "میان دو پا" محور ، از لاشخور بازی‌ها ، از این نگاه باینری دو جنس به هم ، معامله غیر مستقیم پول با سوراخ ، تبادل امکانات با لذت...سیکس پک تفکیک از من، سینه پروتز از تو...ریتم بقیه داستان دست همه مان هست ، یک پشت قابلمه کم است که ضرب بگیریم...آی دخترک ، پرده ات نشان بکارتت نیست...بکارت تو زیر فشار همین آدم‌های دورو بر من پرید...اگر او نه ، پس من ، اگر من نه ، یکی‌ بلند تر و خوش قیافه تر و پول دار تر ، و این یعنی‌ که تو هم قیمتی داشتی.....*

پس من ترجیح می‌دهم روی ماسه‌های ساحل بخوابم تا روی تو...امشب را ، و همه شب‌ها را

به قول یکی‌ از دوستان "یکی‌ باهاس باشه ، بشه کنارش نشست توی ساحل ، آی آدم‌ها گوش داد و مثل قدیما به سکس فکر نکرد."

 



* : خطاب به دو نفر و همه شما کروموزوم‌های XX


 
comment نظرات (35)
 
 
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی....
نویسنده : شاهین - ساعت 01:01 روز سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391
 

سرش که چرخید ، کاسه خون چشم‌هایش حرف داشتند...دلش یخ زده ، سینه‌اش از حرارت میسوخت ،یخ و آتش کنار هم، حسابی‌ صدای جلز ولزش بلند بود ، اما می‌دانی؟

باید گوش داشتی ...

فایده‌ای هم نداشت ، بچه دستش را کرد توی چرخ گوشت ، دخترک دستش را گرفت زیر آب گرم ، تیغ را کشید...دهمین عدد از سمت راست حساب مهندس از ۴ به ۷ تغییر کرد...شیر که رفت ، لاشخور‌ها آمدند...خون دوید توی صورت دخترک ، دست‌هایش لرزیدند ، اولین تجربه عاشقی همان آخرینش شد ، گلاویز سکس و هوس زیاد شد ، اما عشق....

و بعد‌ها متنفّر شد از چیزی که عاشقش بود ، و باز که گذشت این را هم یادش رفت ، و گرسنگی زنبیل به دست، آواره نانویی‌هایش کرد ، کم کم سرخی‌اش زرد شد ، از این زرد‌های کدر تهوع آور ، درست رنگ همه..."زردی من از تو ، سرخی تو از من" هم دروغ از آب در آمد...و این لحظه تلخیست در زندگی‌ ، نه؟ خیلی‌ تلخ

با خودش گفت ، شاید اگر در بچگی‌ دروغ‌های رنگارنگ شیرین نریزند توی حلق مغز بچه‌ها ، بزرگتر که شدند صورتشان با این شدت کوبیده نشود به واقعیت....و دست پسرش را گرفت و گفت از روی آتش که پریدی باید بخوانی زردی من از تو ، سرخی تو از من...



پ . ن : می‌خواستم از سال نو بگویم و این حرف‌ها ، مانده‌ام بین ارتباطش با این متن ، سال نو مبارک، هرچند که سال نو آدم میتواند از هر روزی شروع شود





 
comment نظرات (13)
 
 
Hich hIch hiCh
نویسنده : شاهین - ساعت 21:28 روز پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1390
 

بعد از تو

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شب‌ها بغل کردم به تو هم جنس‌هایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اولین بوسه خودم را و تو را کشتم

هی گریه می‌کردم به آن مردی که زن بودم

شب‌ها دراکولای غمگینی که من بودم

و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود

تنهایی‌ام محکوم به س*س گروهی بود

سیگار با مشروب

با طعم هم آغوشی

یعنی‌ فراموشی ، فراموشی ، فراموشی

بعد از تو الکل خورد من را ، مست خوابیدم

بعد از تو با هرکس که بود و هست خوابیدم

بعد از تو لای زخم‌هایم استخوان کردم

با هر که میشد ، هرچه میشد ، امتحان کردم

تنهایی در جنگ ، در ، تنهای تنهایی‌

با گریه و صابون و خون و تو ، خود ارضایی

دل‌ خسته از گنجشک‌ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم میپاشی

لیوان بعدی قرص‌های حل شده در سمّ

باور بکن دیگر ، از هیچی‌ نمی‌ترسم

پشت سیاهی‌های دنیا هم سیاهی بود

معشوقه‌ام بودی ، هستی‌، نخواهی بود

بعد از تو الکل خورد من را ، مست خوابیدم

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم

بعد از تو لای زخم‌هایم استخوان کردم

با هر کس که میشد ، هرچه میشد امتحان کردم



پ . ن : آلبوم شاهین نجفی را دوست داشتم مثل همیشه ، عزیز است شاهین ما

پ . ن : ارسلان هم رفت! ۵۰ تا تک تومانی که بدهکار بود رو، دی اچ‌ ال کرده! تقریبا ۱۰۰۰ برابر پول داده

پ .ن :

می‌خواهم به زودی رنگی‌ بزنم نوشته‌های کهنه این وبلاگ را ، یک جور دیگر...خوب که بلاگ نویسی از مًد افتاده

خدا را چه دیدید ، شاید ما هم کنکور قبول شدیم :د


 
comment نظرات (14)
 
 
Cheers to my new life
نویسنده : شاهین - ساعت 21:44 روز دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390
 

شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد ، غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه توی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

روز چهارشنبه من

هه! وقت خوشبختی ما

وقت گندیدن من وقت جون سختی ما

عصر پنجشنبه اومد مثه سقاهک پیر 

رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر ، بگیر...

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود

خیلی‌پیشتر از اینا گفته بود...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بعد نوشت : این منم ، فردیتی که به نعوظ رسید...من از دیار خودم ، من از خودم کوچ کردم ، دنبال من نگردید!


بعد نوشت ۲ : می‌خواستم از سایه سنگینش بنویسم ، دیدم هیچ که سایه ندارد


post script 3 : What has happened , Couldn't has happened any other way...patience washed away my regrets!


بعد نوشت ۴ : من عاشق این آهنگ و شعر و این خواننده‌ام اصلا...حتا امروز که من خاکستری همیشه نیستم باز می نشیند به دلم. به تو هم میگویم ، برای پریدن دو جفت ، جفت لازم است ، جفت اول بال‌ها ، جفت دوم هم که بدیهیست، پس اگر داری...بپر رفیق ، بپر...



 
comment نظرات (16)
 
 
تنگنا & Valentine
نویسنده : شاهین - ساعت 19:58 روز سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1390
 

زیر بار خستگی‌ قدم بزن

صفحهٔ قشنگ عاشقی ورق بزن

ورق بزن...ورق بزن




بر هر مرد غیوری رواست که امروز دست هرکس که در دست دارد ، رها کند ، آن دگر دست خودش را بگیرد ببرد زیر ماه ، و کادویی را که دیروز برای خودش گرفته باز کند ، و از خودش بابت این ساعت زیبا تشکر کند ، یا اینکه ذوق کند از این عروسک‌های جنگول منگول خنگ داخل جعبه که برای خودش خریده و خودش را محکم در آغوش بگیرد...و گوش بدهد به آهنگ فریدون




 
ادامه مطلب...
comment نظرات (29)
 
 
LifE gOeS oN!
نویسنده : شاهین - ساعت 16:59 روز دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1390
 

یک وقت‌هایی‌ یک جاهایی‌ هستی‌ مثلا روی یک کشتی تفریحی،رویایی و باور نکردنی، یا وسط کوه و جنگل ، با آدم‌هایی‌ که هر کدامشان از یک جای دنیا خودشان را رسانده اند آنجا، همه موفق ، شاد ،پر از انرژی...و صبح که بیدار شدی ، میایی روی عرشه خورشید می‌تابد روی پوستت ، باد لای موهایت و تو احساس میکنی‌ میتوانی‌ دنیا را تسخیر کنی‌!

تو آدمی‌ هستی‌ با یک گذشته که آنقدر هم خورده ،آنقدر احساس‌های متقابل و متضاد داشته که مدت‌ها گم شده بود، از دور هم که نگاه کنی‌ احتمالا بزند به سیاه و خاکستری مات...پسری که یکی‌ دو سال از جوانی‌اش را بیوه وار حرام گم شده‌اش ، حرام هیچ و پوچ کرد ، حکایت ماری که عاشق شلنگ شد...

عصر هم که همه جمع شدند به نوشیدن و خواندن ، اگر دختر بغل دستی‌ ات ،همانی که صبح مایو سبز آبی پوشیده بود ،از تو پرسید ، have you ever been in love?؟ شاید نگاهت نگران برود سمت صندلی‌ کناری...آنچنان که این مدت رفته بود ، و دلت هرّی بخواهد بریزد پایین ، از اینکه کنارت نیست...و نوستالوژی درست کنی‌ از بودن‌ها و نبودن ها...از قصه یکی‌ بود ، یکی‌ نبود...

پس برگرد ۲ خط بالاتر ، و آن شاید را از گردن بشکن ، و زل بزن به چشم‌های خاکستری‌اش و بگو...she passed away about 2 years ago!


پ.ن: ۲۰ واحد تپل ، اینم از این ترم! :د

پ.ن: جای همه خالی‌!

پ.ن: حرف هست وقت نیست ، این روز‌ها انقدر مکالمات جالب ، جاهای جالب اتفاقت جالب دیده‌ام که میشود صفحه‌ها نوشت ، برگردم همه تان را می‌خوانم



 
comment نظرات (29)
 
 
   1      2      3      4      5      6      7      8   >>